نی لا
نمیدانم خواب بودم یا بیدار …در قبرستانی بودم …
هوا به تیرگی می زد …
صورت همه ی پدر ها روی سنگ حک شده بود …
مثل من می آمدند و می رفتند ..
تند تند … انگار پدرانشان در انتظار فاتحه ای بودند ….!
اما من آرام ایستاده بودم …
مثل شبحی تنها که صورتش در تاریکی گم شده بود …
بابای من نه در خاک …که در قلب می طپید….
افسوس که عکسش را روی
سنگی مرمرین حک کرده بودند …
دلم گرفت …
برای خودم …
برای پدر هایی که عکسشان زیر پاها خاک می خورد …
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت
توسط م.گ.| |
| Design By : Night Melody |



