قبله ام  گم بود ، نامم گم بود ، سقفی نداشتم ...

و

 

نمی دانم چیزی کم بود یا من کم بودم

 

و باز نشانه ای دیگر...

 

نشانه های  همیشه

 

این بار اما رد نشانه ها را می گیرم یا شاید ...

 

از دیاری  دور مرا صدا می زنند ...

 

 

 

 

 

 

این بار به سوی قبله ای نماز می گزارم که زیبایش بیشتر مرا مجذوب خود کرده.

 

وصدای تو را می شنوم

 

مادرم...

 

صدای تو را می شنوم ... از رعد ، از فریاد ، از گریه ، از باران ، از سکوت ...

 

من مسیحی هستم که زاده نشده ...

 

 

من مفتون هزار معجزه ام ...

 

معجزه تکرار ...

 

می دانم لحظه  نزدیک است ...

 

 

 

 

 

 

 

تاریخ تکرار می شود ...

 

 من متولد می شوم

  

در حالی که نمی دانستم برای زنده مادن باید نفس بکشم.

 

 

در حالی که خاطراتی مبهم از سرزمینی دور ولی آشنا داشتم.

 

 

و کودکانی از جنس نور ... که منتظر سوار شدن به قطار دنیا  بودند.

 

 

لحظه است و ایستگاه مکان ...

 

 

جایی که فقط خودتی و خودت،

 

از قطار نه ماه پیاده میشوم

 

سفری خسته کننده ...

 

فقط ثبتش می کنم ...

 

سوم مرداد

 

امروز مثبت ترين روز خدا است،

 

 

امروز روز تولد من است...

 

 

امروز روز تولد من و يك نفر ديگر

 

 

 

 

 

خواهر دوقولو یم

...



 




 

 


 

نوشته شده توسط م.گ. در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت