تبليغاتX
… همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي ... چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي ... همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ... تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي ... بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت ... سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي ... نی لا

نی لا

نمیدانم خواب بودم یا بیدار …در قبرستانی بودم …

هوا به تیرگی می زد …

صورت همه ی پدر ها روی سنگ حک شده بود …

مثل من می آمدند و می رفتند ..

تند تند … انگار پدرانشان در انتظار فاتحه ای بودند ….!

اما من آرام ایستاده بودم …

مثل شبحی تنها که صورتش در تاریکی گم شده بود …

بابای من نه در خاک …که در قلب می طپید….

افسوس که عکسش را روی

سنگی مرمرین حک کرده بودند …

دلم گرفت …

برای خودم …

برای پدر هایی که عکسشان زیر پاها خاک می خورد …

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت توسط م.گ.| |

Design By : Night Melody