تبليغاتX
نی لا
 

/

 

دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟

 

نقطه !

شاید روزی ،

سر خط

...


 

یاران آسمانی ام

 

 10روز به زیارت می روم .

 

همون جایی که می گن حج  فقراست .

 

همون حرمی که مثل حرم پیغمبر،هیچ زمانی از شبانه روز درش بسته نمیشه...

 

دارم میرم پیش امام مهربونم ...

 

دارم میرم با کوله باری از خستگی

 

دارم میرم شفای همه ی بیمارا رو ازشون بخوام

 

دارم میرم شفای بیمار عزیز دلمو، بابای مهربونمو ازشون بگیرم.

 

می دونم....می دونم کوله باری جز گناه ندارم.

 

دارم می رم به قصد طلب یاری .

 

می رم که دست پر برگردم .

 

آقامون خیلی بزرگواره که منو توی  این همه  تنهایی ، تو ی این همه مشکلات ،

 

 توی این (واقعه )...

 

لایق دونستن...

 

 

آقامون خیلی بزرگواره که من روسیاهو در یافتن...

 

التماستون می کنم دعام کنین

 

دعام کنین که دست خالی بر نگردم.

 

که به (عهدم و پیمانم ) با آقام عمل کنم.

 

حلالم کنین یاران نیکم ...

 

حلالم کنین....

 

دعاتونو بدرقه راه کسی کنین که تمام دلبستگیش به کرم امام رضای مهربونه...

 

میرم که انشاالله دست پر برگردم.

 

مطمئن باشین برای تک تکتون ...به عنوان کنیزکی که دختر خادم  امام کریمه ...

 

 دعا می کنم.

 

 

فقط می خوا هم اینو بگم : امام مهربونم :

 

 

دل را به دست پنجه ی فولاد می دهم

 

این جا برای هر دل بسته کلید هست...

 

 

 

 

التماس دعا.

 




 


 

نوشته شده توسط م.گ. در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


ملیکا

 

شب قبلش تا  دیر وقت درس می خوندم . اونم چه درس خوندنی !

آخه یکی  نبود بگه واحد تابستونی گرفتنت چی بود ؟ اونم این واحد سخت !

شب امتحانم که افتاده شب زایمان خواهرم ، اونم خواهر دوقولوم  !

از نماز صبح دیگه خوابم نبرد. ساعت  6:30  راه افتادم طرف دانشگاه .

ساعت 8 امتحان شروع میشد.

8:30 برگه رو به ممتحن دادم و بال در آوردم طرف بیمارستان آسیا.

ای خدا منو برسون خواهرمو ببینم ...ای خدا نبرنش تو اتاق زایمان تا من ببینمش ...

 ای خدا ...

همین که رسیدم دیدم ای داد بیداد !

خواهرم زیر عمل بود و یکی نبود به من بگه عوض گریه واسشون دعا کن !

همینطور مثل ابر بهار اشک می ریختم و هر چی مامان دلداریم می دادن

من کوتاه نمیومدم که نمیومدم !

خلاصه! پرستار خوش سیمایی آمد و مژدگانی به دنیا اومدن این

نی نی کوچولوی خیس و چروک  به ما داد !

 

 

                                 اولین عکس ملیکا بعد از اتاق زایمان  

 

 


 

 

 

 

خدایا ! پروردگارا ... این چه معجزه ای...چه عشقیه ؟

 

 

 آخه این فسقلی چه فضای بزرگی تو قلب من می تونه باز کنه ...

 

 

 

 

 

 

 

 

مخصوصا وقتی مثل فرشته ها خوابیده باشه.

 

 

 


 

 

 

 

باور کنین خاله ی ندید بدیدی  بودم و هستم !

 

 موهای ملیکا رو با همه ی گل سر ها می بستم و طفلکم صداش در نمیومد !

 


 

  

 

 آهای خانوم ! باز عینک بزرگترا رو زدی ؟

 

 

ایناهاش ! خودمم دارم !

 


 

 

 

دهه ! واسه چی  رو دیوار نقاشی کردی بچه جان؟!

 

 

 آخ آخ ! اخمشو  نگاه کن !

 

 

آها ! هالا خوشگل شدی !

 


 

 

 

چرا انگشتتو تو خامه ی کیک کردی ملیکا !

 

 

ایندفعه اشکالی نداره ! آخه تولد خودمه !

 

(ببینیمو تعریف کنیم ! )

 


 

 

 

دختر ما یه پرسپولیسیه دو آتیشست !

 

(اعتراف می کنم در این مورد عین خالشه ! )

 

 

اما وقت پای تیم ملی در میونه ! تیمش فقط ایرانه !

 


 

 

خلاصه ...ملیکا خانوم سوار اسب سفیدش شد...

 

 

تو خیالش عروس شهر آزوها شد...

 

( اووووووه چه عروسی ! )

 

 


 

 

خلاصه زمان گذشت

ملیکا بزرگتر و قشنگر شد.

 

 


 

 

 

 

زمستون اومد و ملیکا برف بازی کرد.

 

 

 


 

 

 

تابستو ن از راه رسید و ملیکا آب بازی کرد .

 


 

هر لحظه و هر ساعت و هر روز ملیکا یرای من خاطره است.

 تا این که امروز

ملیکای ما ۵ تا شمع فوت کرد.

 

 

عکس امروز ملیکا 

 

  

 

 

 


 

 از سال ۱۳۸۲ هر سال وقتی  (اول  شهریور )

هزاران ستاره و نور شهاب  از آسمون به زمین می ریختن...

از خودم می پرسیدم :

 " چه اتفاقی اغتاده که آسمونیا می خوان خودشونو به زمین برسونن ؟"

حالا می دونم که اونا به پیشواز مسافر کوچولویی  می آن که  زمینو با قدم های

کوچکش نوازش کرد تا سفر زندیگشو از خویش به خدا شروع کنه .

 

تولدت مبارک عزیز دلم...گل نازم...آرام جانم...شیرین زبانم...فرشته ی آرزوهای من...

 

ملیکای من.

 

 

خاله مر. 





 

نوشته شده توسط م.گ. در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


تو بهاری ؟

 

 

تو بهاری ؟


نه...


بهاران از توست!


از تو می گیرد وام


هر بهار اینهمه زیبایی را

 

...

 


 

نوشته شده توسط م.گ. در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


ای نسیم سحری ، بندگی ام را برسان

 

 
 

 

لابلای گیسوانم وزیدی و در گوشم زمزمه کردی حرارت خنکای یک عطر دل انگیز را،

 

در آن زمان که آب از لابلای انگشتان آسیاب معراج را تجربه ای روزی رسان دارد.

 

بچرخ ! بچرخ...

 

از کجا آمده ای که اینچنین حرارت ریزش شبنمها داری روی گونه هایم؟از گشودن

 

کدام سجاده عطر تسبیح را ذکر کردی اینچنین که مست شده ای؟

 

می آیی...می چرخی...صعود میکنی،پایین می آیی...چه کرده ای باخود؟

 

مانند بی غمان مست دل از دست داده ای...آه...چه بگویم که از خاصیت نسیم بودن

 

تو را همین بس که بندگی ما می رسانی و وقتی عازم آمدنی،

 

نمی دانم چه می شنوی که که مست می کنی و خود را به درختها و کوهها میزنی.

 

ای رهای معطر! بندگی ام را برسان.بچرخ و  صدایم  را در ملکوت بچرخان :

 

عاشقانه دوستت دارم:

 

پروردگارم...

 

 


 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان                           چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

گر چه تفسیر زبان روشنگرست                              لیک عشق بی زبان روشنترست

 


 

 

دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود... می خواهم همه چیز را

 

حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند.

 

خیره در چهره ها می نگرم مسحور یک تبسم می شوم.... مبادا.... مبادا روزی از

 

خاطرم برود که عاشق ترین دختر آسمان بودم...

 

مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا !

 

آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد.

 

 سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین

 

روزهای زندگی را. این مهربان ترین انسانها را.

 

یاران آسمانی نازنینم را ....

 

 برای تمامی لحظات یکرنگی و با هم بودنمان ،

 

تمام احساسم را بر گلبرگهای معطر نسترن و مریم می پاشم

 

و بر قدومتان می ریزم ...

 

 

 




 

نوشته شده توسط م.گ. در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


ماجراهای بیمارستان

 



این روزها خیلی دلم می خواست در وبلاگم پست جدید بگذارم .

اما هر دفعه به دلیلی ( که شاید گفتن ندارد و همه دانند) میسر نشد.

باور کنید اینکه آدم بتواند بهانه ای باشد برای دیگران تا همگان  بتوانند به بهانه او 

 به کارهای عقب افتاده و رتق و فتق امورشان بپردازند موهبتی است که نصیب هر

کس نمیشه .

تقریبا 3 ماهی می شد که یکی از عزیزانم در بیمارستان معروف و (فوق تخصصی)!

 که اتاقهایش گرانتر از هتل های چند ستاره است بستری بود.

خدا عمر بدهد کادر پزشکی و پرستاری و پرسنل مسئول و دلسوز بیمارستان را ...

هرچه از مسئولیت  پذیری  این جمع بگم ،  کم گفتم ...

سیستم خدمات پزشکی – درمانی  ما ، متاسفانه، بیشتر بر پایه ی غرور و مادیات

متکی شده.

اگر پزشکی ، جراحی انجام می داد و گوش شیطون کر، مریض بهتر می شد،

 کادر کنترل و پرستاری ، خلاصه  دستی به کار  اون بنده ی  خدای  جراح

می کشیدند،تا شاید خلاصه رشته ای رو که ریسیده بود پنبه کنند...

خلاصه با این دو چشم ( که انشاالله خدا بی نایی بده!) چه چیز ها ندیدم....

3 ماه دوره ی کمی نیست.

 بنده نه پزشکم نه اصولا در رده ی (به قول خودشون ) کلاس! پزشکی.

اما خوب . ریش من هم گرو دست این بنده های خدا بود.

اگر بخواهم مجموعه دیدنیهامو تعریف کنم ،شاید طوماری بشه ، اما به چند صحنه که

خودم ،با همین چشمها، شاهدشون بودم اشاره می کنم.

پیرزنی جراحی نخاع داشت (غده ای روی نخاع بنده خدا بود )

پزشک بزرگوار هم جراحی را با دقت  و موفقیت تمام به پایان رسوندن.

اما...

بعد از ریکاوری ، بیمار رو که به هیچ عنوان نباید تکان می خورد ، توسط پرسنل

مسئول نظافت روی تخت گذاشته شد (بیماری که جراحی نخاع داشت )!

  و پرستاران هم به وظیفه ی  خودشان :

 ( انگشت روی بینی!) بسنده کردند!

 دفعه ی بعد، پرستار شیفت، به بیمار ، انسولین تزریق کرد اما یادداشت نکرد...

پرستار شیفت بعد ، (بی توجه به گفته ی بیمار که انسولین گرفته ) دوباره انسولین

تزریق کرد و بیمار طفلک رفت در کمای قندی!

بار سوم

حال بیماری، چنان به هم خورد که کادر درمان متفق القول عقیده داشتند که بیمار،

سکته مغزی کرده.

پزشک محترم رو از ساعت 11  خواستند (ایشون در بیمارستان تشریف داشتند)...

خلاصه لطف کردند و با عجله! ساعت 3 از پاویون مخصوص پزشکان با صورتی خندون!

  بیرون اومدند و خودشونو بالای سر بیمار رسوندند.

 بندگان خدا...خوب تحصیل کرده هستند و کمتر از جناب دکتر نباید صداشون کرد!

حالا اگر جرات  کنی که بپرسی مساله بیمار من چیست و یا...

اگه عصبانی نشن که دور از جونشون ، ما که نمی فهمیم ...!

 چرا سوال می کنیم ، بیشتر از سه - چهار کلمه، اون هم با زحمت...

توضیح یا حتی دلداری به خودشون نمی دادند.

خدا رحم کنه به همه ی بیماران و مخصوصا بیمارانی که در بیمارستانهای  دولتی زیر

 دست  دانشجویان قسم نخورده ! تحت مداوا هستند.

 


 

 

شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعر

شعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته

شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت:دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.

زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود.

زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ.
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه ای زمین را نشانش بدهد.

شب که هر دو به خانه برگشتند،
روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر ...

 




 

نوشته شده توسط م.گ. در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting