لابلای گیسوانم وزیدی و در گوشم زمزمه کردی حرارت خنکای یک عطر دل انگیز را،

 

در آن زمان که آب از لابلای انگشتان آسیاب معراج را تجربه ای روزی رسان دارد.

 

بچرخ ! بچرخ...

 

از کجا آمده ای که اینچنین حرارت ریزش شبنمها داری روی گونه هایم؟از گشودن

 

کدام سجاده عطر تسبیح را ذکر کردی اینچنین که مست شده ای؟

 

می آیی...می چرخی...صعود میکنی،پایین می آیی...چه کرده ای باخود؟

 

مانند بی غمان مست دل از دست داده ای...آه...چه بگویم که از خاصیت نسیم بودن

 

تو را همین بس که بندگی ما می رسانی و وقتی عازم آمدنی،

 

نمی دانم چه می شنوی که که مست می کنی و خود را به درختها و کوهها میزنی.

 

ای رهای معطر! بندگی ام را برسان.بچرخ و  صدایم  را در ملکوت بچرخان :

 

عاشقانه دوستت دارم:

 

پروردگارم...

 

 


 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان                           چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

گر چه تفسیر زبان روشنگرست                              لیک عشق بی زبان روشنترست

 


 

 

دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود... می خواهم همه چیز را

 

حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند.

 

خیره در چهره ها می نگرم مسحور یک تبسم می شوم.... مبادا.... مبادا روزی از

 

خاطرم برود که عاشق ترین دختر آسمان بودم...

 

مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا !

 

آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد.

 

 سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین

 

روزهای زندگی را. این مهربان ترین انسانها را.

 

یاران آسمانی نازنینم را ....

 

 برای تمامی لحظات یکرنگی و با هم بودنمان ،

 

تمام احساسم را بر گلبرگهای معطر نسترن و مریم می پاشم

 

و بر قدومتان می ریزم ...

 

 

 




 

نوشته شده توسط م.گ. در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت